آویسا گلمآویسا گلم، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 8 روز سن داره
علی جونمعلی جونم، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 20 روز سن داره

گلکانم، آویسا و علی

یکشنبه 25اسفند92

                 سلام به همه دوستان. میدونم همه تون درگیر کارهای پایان سال هستید. واقعاً خسته نباشید. ما هم کارهای خانه مان در پایان هفته پیش به اتمام رسید. روز جمعه هم کمی خرید کردیم. البته این اولین سالی است که این موقع سال خرید رفتیم. دخترم از روز چهارشنبه که از مهد گرفتم کمی مریض احوال بود. مجبور شدم  بردمش دکتر و باز شروع یه دوره آنتی بیو تیک. امروز هم قراره تو مهدشون عکاس بیاد. صبح لباساش رو پوشوندم و تحویل خاله هاش دادم. نمی دونی چه نازی می کرد برای عید آویسا فقط تونستم یه تونیک بخرم. بقیه به دلم نمی نشست.قراره زن دایی هم برایش ...
25 اسفند 1392

شنبه17اسفند92

                               ب ا سلام به همه دوستان و گل خودم. القصه... روز چهارشنبه گذشته در مهد کودک فرشتگان جشن پایان سالی برای اولیای محترم یعنی ما گرفتند. قرار بود گروه سرود دخترمان بخشی از برنامه آنها باشد. دو وظیفه خطیر به بنده محول شد. یکی آنکه خاله مهدشان گفتند که آویساخانوم در هنگام اجرا حرکات موزون می فرمایند و ما از شب قبل با ایشان کار کنیم تا کمی جدی تر برنامه برگزار کنند و گفتند که اگر اینگونه نباشد و تمرکز ایشان کم باشد در صحنه حاضر نمی شوند(البته کاش ...
17 اسفند 1392

سه شنبه13اسفند92

                                       دیروز به خاطر اینکه حالم خوش نبود و سیستم درونی م هم بهم ریخته مرخصی ساعتی فرمودیم و رفتیم دنبال دخترمان و به منزل رجعت فرمودیم در میان التماس و درخواست های بنده که عزیزم! کمی آرام گیر تا بنده کمی بخوابم شاید حالم بهبودی نسبی پیدا کنه و باز در این بین 10دقیقه و فقط 10 دقیقه از این دنیا فارغ شدیم ناگهان با صدای دختر از جا پریدیم . که چی؟" مامانی! چرا عروسکم رو کردم تو آب مثل اونی که تو تلویزیونه نمیشه؟...
13 اسفند 1392

شنبه3اسفند92(شیرین زبانی های گلم)

                                       با سلام به تمام دوستان و عزیزان خودم و به  گلکم که صبح وقتی تحویل مهدش  دادم در خواب ناز بود. چون ایشان هم دیشب دیر خوابیدند و هم تا صبح چند پیام بازگانی اومدند نگذاشتند ما بخوابیم. دیروز برای پاره ای از خرید های خانه به سه راه پرتوی محترم رفتیم و اندکی خرید کردیم. آویسا خانوم هم طبق معمول تا مغازه ای می بینند شروع می کنند به دست زدن. دیروز تا رفتیم تو مغازه به ذوق گفت:مامانی! ببین چقدر ...
3 اسفند 1392
1